باران تابستانی


 

به من نگو

((میدونم چه حالی داری))

چون ...نمی دونی.

پ ن :رویاهام دیگه به خیالبافی تبدیل شده...

 

 

۱۳۸۶/۱۰/۳۰ | 8:13 | ندا | |

 

همین که توی این شهری

زیر همین آسمون

همین که توی همین هوا نفس میکشی ...برام کافیه.

پ ن:دلم یه لیوان مشروب میخواد یه ذره بی خیالی ...مشکلی هست؟

 

۱۳۸۶/۱۰/۲۷ | 11:10 | ندا | |

 

 نمیدونم چرا وقتی از دست کسی ناراحتم اسمشو ازلیست موبایلم

پاک میکنم؟ انگار اینجوری از ذهنم هم پاک میشه!!!

 

۱۳۸۶/۱۰/۲۶ | 11:11 | ندا | |

 

میدونم عزیزم اونی نبودم که تو میخواستی...

منی که اون همه شعار میدادم وادعام میشد ...

شناگر ماهری که توی یه لیوان آب غرق شد.

 

۱۳۸۶/۱۰/۲۵ | 9:55 | ندا | |

 

اين روزها دارم سعي ميكنم توي هر اتفاقي به دنبال حكمتش باشم

رد پايي از خدا...

اينجوري خيلي راحتتر ميتونم با مشكلاتم كنار بيام.

 

۱۳۸۶/۱۰/۲۴ | 13:8 | ندا | |

....

.......

..........به دنبال يك لحظه زندگي ام...

 

۱۳۸۶/۱۰/۲۳ | 10:26 | ندا | |

 

خدايا چي رو ميخواي به من ثابت كني آخه...

من كه داشتم فراموشش ميكردم ...

حالا اون دقيقا بايد جلوي محل كار من تصادف بكنه اونم توي شهري به اين بزرگي..

 

۱۳۸۶/۱۰/۲۲ | 10:33 | ندا | |

 

بيست و يكم دي ماه ...

روزي كه جسمم نور را ديد اما روحم همچنان در تاريكي ماند..

 

 

۱۳۸۶/۱۰/۲۰ | 10:59 | ندا | |

 

منو متهم به سنگدلی و قدر نشناسی میکنن مامانی...

نمیدونن طاقت دیدنت رو توی اون شرایط  ندارم ..نمی تونم ببینم ناتوان شدی...

 

 

۱۳۸۶/۱۰/۱۹ | 9:46 | ندا | |

 

باورم نمیشه ..بعد از اين همه مدت هنوز هم نمي دوني من دو

نوع سر درد دارم ...چرا نمي فهمي دارم ناز ميكنم هان؟؟؟

ديشب بد جوري به تو نياز داشتم به وجودت به شنيدن صداي قشنگت به دروغ متوسل شدم شايد سرتو

از توي اون نسخه هاي لعنتي برداري اما...

باشه ميرم يه كدئين ميخورم...

۱۳۸۶/۱۰/۱۷ | 8:47 | ندا | |

 

میدونی سخت ترین کار دنیا چیه ؟

 اینکه بتونی  یه مهمونی شام رو بدون گفتن دروغ

و آوردن بهانه رد کنی. . .

۱۳۸۶/۱۰/۱۵ | 8:18 | ندا | |

 

در دنیا باش اما از دنیا مباش...

زندگی کردن در دنیا در عین نبودن در دنیا.

۱۳۸۶/۱۰/۱۳ | 12:30 | ندا | |

 

اینروزها عجیب هر چیز ساده ای منو یاد تو میندازه

دیروز بوی عطر یه رهگذر ...

و امروز یک گل یاس خشک شده لای دیوان حافظ...

۱۳۸۶/۱۰/۱۲ | 10:11 | ندا | |

 

بودن با  بعضی از دوستان خیلی خستم میکنه

از بس انرژی صرف تحمل کردنشون میکنم...

 

 

۱۳۸۶/۱۰/۱۱ | 10:5 | ندا | |

 

برای آنکه میداند چگونه با هر چیز کوچکی خوش باشد

همه چیز مقدس است. . .

۱۳۸۶/۱۰/۱۰ | 10:47 | ندا | |

 

دلم گرفت...

وقتی دختر کوچک گلفروشی را دیدم که دستهای سرما زده اش را با دود اگزوز اتومبیلهای

پشت چراغ قرمز گرم میکرد ... خدایا دلم گرفت... 

۱۳۸۶/۱۰/۰۷ | 16:28 | ندا | |

 

بچه که بودیم می گفتندتا چشم روی هم بگذاری بزرگ شده ای...

وما چشم روی هم می گذاشتیم و باز می کردیم ...

می دیدیم که هنوز بچه ایم ،و می خندیدیم ،اما حالا ميفهمم...

فاصله بچگي تا بزرگ شدن به اندازه همان چشم بر هم زدن بود...

 

۱۳۸۶/۱۰/۰۶ | 8:28 | ندا | |

هی...تو،يادت باشه..

زن ها خيلي خوب جنس نگاه مردها رو تشخيص ميدن...

۱۳۸۶/۱۰/۰۵ | 8:20 | ندا | |

اینروزها دیگه حافظ هم راستشو به آدم نمی گه...
۱۳۸۶/۱۰/۰۴ | 7:58 | ندا | |

امشب ...

به دستهایی مهربان ،

شانه هايي محكم و گوشي شنوا نياز دارم...

۱۳۸۶/۱۰/۰۳ | 8:48 | ندا | |

آزارم نداده اي،فقط در انتظارم گذاشته اي...

رنجي نبردم ،تنها انتظارت را كشيدم...

چون ميدانستم مي آيي... 

۱۳۸۶/۱۰/۰۲ | 12:27 | ندا | |


لطفا برو بیرون...

 از فکرهام،از لحظه هام،از روياهام،از خوابهام...

دیگه هم بر نگرد ،باشه؟

۱۳۸۶/۱۰/۰۱ | 9:2 | ندا | |
Design By : mihantheme.com