باران تابستانی
و کیه ِ که از این آدم های راه دور در زندگی اش نداشته باشد !؟
و من حالا و در آستانه سی سالگی تازه آنقدر بزرگ شده ام که بتوانم این جور حکمت های خدا را درک کنم و بپذیرم.
امروز صبح وقتی از جایی شنیدم که این چند ماه اخیر را در چه وضعیتی گذرانده ای و چه مشکلاتی داشته ای عصبانی شدم . از دست تو که مرا محرم ندانسته ای و شرح حالت را باید از یک غریبه می شنیدم و از خودم که چطور متوجه نشده بودم . تمام طول روز را به حرفهایت فکر می کردم . میگفتی دیگر هیچ چیز خوشحالت نمی کند ، فقط رادیو گوش میکنی و مدت هاست هیچ آهنگی گوش نداده ای که حتی خودت را هم دیگر دوست نداری ..چقدر برایت نسخه های بیخود پیچیده بودم ..چقدر نصیحتت کرده بودم . چرا نفهمیده بودم خوب نیستی .. چرا جدی نگرفته بودم حرفهایت را . تویی که حتی در آخرین تماسمان هم که حالا میدانم در اوج گرفتاریهایت بوده یادت مانده بود که دست راستم چند وقتی ست درد میکند و اول پرسیده بودی بهتری !؟
نمی دانم دوباره کی میتوانم ببینمت یا حتی صدایت را بشنوم ، ولی حالا میان این همه دادگاه و وکیل که میدانم این روزها درگیرشان هستی میگویم که کلی معذرت خواهی به تو بدهکارم . ببخش که حالت را نفهمیدم و حتی گاهی با انتظارهای بی جایم می رنجاندمت .
کاش بدانی پاییز را دوست ندارم هیچ اگر تو را نداشته باشد .
| Design By : mihantheme.com |
