باران تابستانی
داشتم فکر می کردم تنها یک ماه وقت دارم . تنها و تنها یک ماه . ماه دیگر در چنین روزهایی باید با هرچه بیست سالگی است خداحافظی کنم . قرار است دهگان سنم یک شماره بچرخد و روی سه بایستد. داشتم فکر می کردم باید این یک ماه را به اندازه تمام ده سال بیست سالگی ام زندگی کنم . به اندازه تمام ده سال بیست سالگی جوانی کنم . داشتم فکر می کردم که نباید بیست سالگی ام خالی از چیزی باشد و من تنها یک ماه و فقط و فقط یک ماه فرصت دارم . غمی سنگین دلم را فرا گرفت. غمی که با احساسی عجیب همراه بود. احساس کردم تمام زنانگی هایم به من هجوم آوردند . احساس کردم عقل بالغ سی ساله ها قرار است مرا در بر بگیرد . احساس کردم دیگر نباید دیوانه شوم . احساس کردم این روزها که می آیند باید دیوانه تر باشم تا بشود با شیدایی هرچه بیشتر به استقبال نیمه دوم رندگی ام بگردم . سالهای تعادل !
از بیست سالگی ام چه می خواستم . فکر کردم در دهه سوم زندگیست که می شود دیوانه شد ، می شود شیدا شد و زندگی را بر پایه آن سوار کرد . فکر کردم در این سالها می شود از ته دل خندید. می شود آزاد و رها خندید، انقدر که صدایش در گوشت بپیچد و شادت گرداند. فکر کردم در این سالها باید کلی دیوانه بود. باید موسیقی را با صدای بلند نیوشید. باید با سرعت راند. باید به استقبال باران رفت و زیر باران خیس خیس خیس شد. باید ادم برفی ساخت و برف بازی کرد. فکر کردم در این سالها باید حتی بازی کرد. انواع و اقسام بازی ها . آنقدر که زندگی را در این بازیها فراموش کنی . فکر کردم در این سالها باید به آستانه تعادل رسید . در علم آموزی و تفکر.
و من یک ماه فرصت دارم تا پایان این سالها. یک ماه فرصت دارم در حالیکه هیچ وقت و دقیقا هیچوقت یاد نگرفتم که آزاد و رها بخندم. هیچوقت دیوانگی نکردم. موسیقی را متعادل گوش کردم. یادم نمی آید بازی کرده باشم. سرعت بالا کلافه ام می کرده و همیشه مطمئن راندم. از شرم نگاه ها و نیشخندها هیچوقت فرصت خیس خیس شدن در باران را نداشته ام. همیشه چترهای سی سالگی بالای سرم بوده است.
حالا تنها یک ماه فرصت دارم برای تمام دیوانگی های نکرده، برای تمام ساعات رها و بی خیالی، برای تمام لحظه های شیدایی! تنها یک ماه فرصت دارم تا به خودم بباورانم که هنوز عاشقم یا نه؟! که هنوز زندگی عاشقانه برایم معنا دارد و یا در چنبره سی سالگی ها، سالهاست که این عشق، سرخورده و فرو خفته شده است. تنها یک ماه فاصله دارم و کلی کار.
چه تجربه تلخی است تجربه نسل من که حتی برای یک ماه دیوانگی هم می نشیند و برنامه می ریزد و برنامه می نویسد.
من و نسل من سالهاست که سی ساله شده ایم!
اما من زمستان که می شود دلم بیشتر برایت تنگ می شود . با هوای سرد و شب های طولانی اش انگار جای خالی ات را بزرگ تر می کند . تو هم شاید وقت هایی یاد من بیافتی . مثلا" همینطور که روی صندلی فرودگاه منتظر اعلام شماره ی پروازت هستی کسی با یک دسته رز سفید از کنارت رد می شود و یک لحظه یادت می آید من چه رز سفید دوست داشتم اما بغل دستی ات صدایت می کند و من زود تمام می شوم ؛ یا اینکه بیست و یک دی ماه که شد فکر میکنی چه این تاریخ آشناست برایت ، هی تا شب فکر میکنی امروز چه روزی ست اما تولد ِ من یادت نیاید .
همین لحظه های کوتاه ِ دیر به دیر خوب است . خوب است و غمگین . چون می دانم یادم و یادت یک جایی در درونمان ته نشین شده اما فراموش نه .
* یادگاریم و خاطره اکنون دو پرنده یادمان پروازی و گلویی خاموش یادمان آوازی...
" شاملو "
بر می گردم به ده سال پیش .. به روزهای دانشجوئی .. به بیست و یک سالگی مان .. به دانشگاهی که به درد ِ هیچ کجای زندگیم نخورد اما تو را برایم داشت . چه ده سالی را با هم گذراندیم . چه فراز و نشیب هایی .. چقدر خندیدیم ، چقدر گریه کردیم ، چقدر بزرگ شدیم با هم . چقدر با تو بهتر شدم . بعد از تو ، با تو حتی خودم را هم بیشتر دوست دارم ؛ خودم را کنار تو ..
و حالا ده سال است که بیستم آذر بهترین روز زندگی ام شده .
طبیعتا" اینها نباید آدم را به مرز افسردگی و گریه برساند . هیچ کس از سرماخوردگی نمرده . عمل ِ مادر به خوبی انجام می شود و به سلامت به خانه بر میگردد . دوستم هم به زمان نیاز دارد تا کنار بیاید و بپذیرد به خصوص که جدایی از آن آدم برایش بهتر است . همه اینها را میدانم . اما من هنوز هم وقت های ناراحتی ، حالا هرچه که باشد ، انگشتم را می گیریم سمت نبودن تو .. انگار نبودنت دلیل تمام ناراحتی های من است ، همه را گردن نبودن تو می اندازم .. نه اینکه اگر بودی هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد ، نه ! اما که اگر بودی حتما" قوی تر بودم .. قوی تر بودم و ناخوشی های زندگی را به هیچ کجایم نمی گرفتم .
برای من نوشتن یک جور پناهگاه است .. از شلوغی دنیا و آدم هایش .. در سایه ی کلمات ، در پناهشان آرام می شوم . می نویسم تا یادم برود خیلی از نبودن ها ، نشدن ها ، نیامدن ها ..
روزهایی که شاید زبانم زبان ِ سکوت باشد اما قلمم پر از حرف .. انگار که همه چیز و همه کس را کلمه ببینی و تا روی کاغذ نیاوریشان آرام نگیری . فکر هایی که روی کاغذ می آیند و اسیر می شوند و رهایت می کنند ..
نعمت بزرگی است نوشتن ..
| Design By : mihantheme.com |
