باران تابستانی
احساس می کنم هر چه بيشتر مي خوانم،مي نويسم ،فكر مي كنم
حركت مي كنم...فقط قطر دايره بسته زندگيم بيشتر مي شود !
۱۳۸۷/۱۰/۲۹ |
8:20 | ندا | |
منتظر نباش تا سرت به سنگ بخوره !
سرت به سنگ مي خوره،
ميري جلوي آينه
فوتش ميكني
چسب زخم مي زني
و باز ...
۱۳۸۷/۱۰/۲۳ |
8:46 | ندا | |
دوست دارم
تمام آدمهایی که دوستم دارند
که دوستشان دارم
بیست و یکم دی ماهشان مال من بود .
۱۳۸۷/۱۰/۲۱ |
8:18 | ندا | |
گاهی فقط باید بگذری
بگذری و رها کنی...
حتی اگر تاوانش آهی همیشگی باشد برای روزهای آینده ات.
۱۳۸۷/۱۰/۱۹ |
9:41 | ندا | |
راه میروم،راه میروم...
شاید
اين حسهاي بد لعنتي
يك جايي جا بماند
بين آدمها،
يا شايد زير ماشين ها له شود
و من سبك و راحت برگردم خانه.
۱۳۸۷/۱۰/۱۱ |
8:28 | ندا | |
انگار تمام گذشته من و تو
تمام با هم بودنمان
همان بعد از ظهر بارانی است.
هر چه فکر می کنم دیگر یادم نمی آید
از این همه با هم بودنمان!
۱۳۸۷/۱۰/۰۳ |
8:37 | ندا | |
| Design By : mihantheme.com |
