باران تابستانی


همین چند روز پیش بود داشتم برایت میگفتم که عاشق پاییزم ، که چه همه چیز زیباتر است در این فصل ، که هیچ چیز نمی تواند باعث شود این روزها را به خوشی نگذرانم ..نگذاشتی حرفم را تمام کن و گفتی بس کنم این چرندیات را .. چقدر آن روز دل گیر شدم از رفتارت ..

امروز صبح وقتی از جایی شنیدم که این چند ماه اخیر را در چه وضعیتی گذرانده ای و چه مشکلاتی داشته ای عصبانی شدم . از دست تو که مرا محرم ندانسته ای و شرح حالت را باید از یک غریبه می شنیدم و از خودم که چطور متوجه نشده بودم . تمام طول روز را به حرفهایت فکر می کردم . میگفتی دیگر هیچ چیز خوشحالت نمی کند ، فقط رادیو گوش میکنی و مدت هاست هیچ آهنگی گوش نداده ای که حتی خودت را هم دیگر دوست نداری ..چقدر برایت نسخه های بیخود پیچیده بودم ..چقدر نصیحتت کرده بودم . چرا نفهمیده بودم خوب نیستی .. چرا جدی نگرفته بودم حرفهایت را . تویی که حتی در آخرین تماسمان هم که حالا میدانم در اوج گرفتاریهایت بوده یادت مانده بود که دست راستم چند وقتی ست درد میکند و اول پرسیده بودی بهتری !؟

نمی دانم دوباره کی میتوانم ببینمت یا حتی صدایت را بشنوم ، ولی حالا  میان این همه دادگاه و وکیل که میدانم این روزها  درگیرشان هستی میگویم که کلی معذرت خواهی به تو بدهکارم . ببخش که حالت را نفهمیدم و حتی گاهی با انتظارهای بی جایم می رنجاندمت .

کاش بدانی پاییز را دوست ندارم هیچ اگر تو را نداشته باشد .


۱۳۹۲/۰۷/۰۶ | 21:8 | ندا | |
Design By : mihantheme.com