باران تابستانی


خوابیده ای و من بی صدا تماشایت می کنم . به نفس کشیدن آرامت ، به موی های سفید روی چانه ات . 
بر می گردم به ده سال پیش .. به روزهای دانشجوئی .. به بیست و یک سالگی مان .. به دانشگاهی که به درد ِ هیچ کجای زندگیم نخورد اما تو را برایم داشت . چه ده سالی را با هم گذراندیم . چه فراز و نشیب هایی .. چقدر خندیدیم ، چقدر گریه کردیم ، چقدر بزرگ شدیم با هم . چقدر با تو بهتر شدم . بعد از تو ، با تو حتی خودم را هم بیشتر دوست دارم ؛ خودم را کنار تو ..  
و حالا ده سال است که بیستم آذر بهترین روز زندگی ام شده .


۱۳۹۲/۰۹/۲۰ | 18:40 | ندا | |
Design By : mihantheme.com