باران تابستانی
دیشب ، وقت بی خوابی آخر شب .نه ،دقیقا ساعت ۴ صبح بود وقتی که به خودم اجازه داده بودم به تو فکر کنم فهمیدم دیگه میتونم از تو بنویسم. حالا که مدتها گذشته از رفتنت و تو بگو برای من هزار سال .
ممنون که رفتی . ممنون که تمومش کردی .این کاری بود که من هر روز دلم میخواست انجامش بدم و قدرتش رو نداشتم . هر روز ،توی بهترین لحظاتمون وقتی تا صبح کنارت بیدار بودم و به صورتت نگاه میکردم ، وقت معدود مهربونیهای تو ..من به رفتن فکر میکردم. توی ثانیه به ثانیه بودن با تو من همیشه به رفتن فکر میکردم.
من بلد نبودم این همه دوست داشتن رو تموم کنم .من بلد نبودم برم.من بلد نبودم برم. ممنون که تو رفتی...ممنون که تو رفتی ...
۱۳۹۷/۱۲/۱۳ |
13:33 | ندا | |
| Design By : mihantheme.com |
